عاشقی محنت بسیار کشید

آتشی در سینه دارم

امان از این دل که داد

نرگس مست

مرغ سحر

 

 

 

آقاي بديع زاده نقل مي کرد:"قرار بود نماينده کمپاني پليفون که براي اولين بار صداي قمر را در صفحه ضبط کرده بود مبلغي به عنوان حق الزحمه به قمر و آقاي اميرجاهد بپردازد. نماينده کمپاني به عذر اينکه اعتبار موجود تمام شده است مسأله پرداخت دستمزد را به فرصت ديگري موکول کرده بود و موضوع توسط آقاي اميرجاهد دنبال مي شد.

روزي قمر و اميرجاهد که از ساختمان کمپاني پليفون مراجعت مي کردند، به کوچه اي مي رسند که چند طفل بي سرپرست و يتيم مشغول گدايي بودند. قمر پولي به آنها ميدهد و از حال يک يک آنها جويا مي شود. وضع رقّت بار اين کودکان قلب حساس و رؤوف قمر را به درد مي آورد و به امير جاهر مي گويد:"بيا اين بچه ها را ببريم و پرستاري کنيم." اميرجاهد پاسخ مي دهد:"حالا که اصرار داري بگذار وقتي پول صفحات را از کمپاني گرفتيم اين نيت را عملي کنيم." قمر اين پيشنهاد را مي پذيرد و کودکان را اميدوار مي سازند و مي گذرند. اين نخستين اقدامي است که قمر بنا به نياز دل و خصيصه انسان دوستي اش با اولين عايدي خود بدان دست مي زد.

 

آقاي بديع زاده باز هم نقل قول مي کند:"زن و مرد تنگدستي از استيصال و درماندگي دختر دو ساله خود را سر راه مي گذارند و خودشان در گوشه اي او را زير نظر مي گيرند. قمر اين طفل را مي بيند و دلش به حال او مي سوزد و او را به منزل مي برد و به تربيتش مي پردازد. چند روز بعد، پدر دختر به ديدار قمر مي رود و مبلغي از وي مي گيرد و شرط مي کند که ديگر به ديدن دخترش نيايد. دخترک بزرگ مي شود و به رشد مي رسد. روزي همان مرد تهي دست به منزل قمر مي آيد و مي گويد آمده ام دخترم را بگيرم. قمر پس از صحبتهاي بسيار پيرمرد را راضي مي کند که پنجاه تومان بگيرد و از حق خود صرفنظر نمايد

 

در شماره 74 مجله ايران شرحي درباره مجلس عروسي همين دختر نوشته شده که نقل آن در آنجا بي مورد نيست:"قمرالملوک وزيري ماه درخشان هنر ما شبي در عروسي دختري که از سر راه برداشته و بزرگ کرده و به خانه شوهر مي فرستاد مجلس آرا بود. اواسط شب داور وزير عدليه وقت به سراغ قمر مي فرستد و او را به خانه اش مي خواند. قمر نمي پذيرد. داور کلاه پهلوي مرسوم آن زمان را از ليره پر مي کند و برايش مي فرستد که بيايد.

مجلس عروسي در حياط برگزار مي شد و قمر کنار چاه بزرگ و پر آبي ايستاده بود و آواز مي خواند، کلاه پر از ليره را گرفت و به چاه انداخت و گفت: من يک موي دخترم را به هزار ليره نمي فروشم و امشب مجلس دخترم را سرد نمي گذارم."

در حدود 1309 ه.ش سفري به خراسان کرد و سرلشکر امان الله جهانباني از او تقاضا کرد براي کمک به آرامگاه فردوسي که قرار بود براي بزرگداشت هزارمين سال تولد شاعر ساخته شود کنسرت بدهد قمر پذيرفت. قمر مي گويد:"امير(جهانباني) به مناسبت کنسرت مذکور که به طور افتخاري آواز خوانده بودم از من تشکر کرد. با اينکه جهانباني براي ساختن آرامگاه فردوسي زحمت کشيد، با اين وصف بسياري از پولها را رندان خوردند. در آن سفر به زيارت آرامگاه کلنل محمد تقي پسيان که در زمان حياتش به او ارادت داشتم رفتم. از سفر خراسان آنچه دريافت داشتم يک قاليچه يادگاري بود که يکي از دوستانم (مرحوم استاد "عمو اقلي" مشهور ترين بافنده فرش در قرن اخير) بمن هديه داد و يک دست لباس افغاني که صولت السلطنه بيادگار سفر مذکور به من بخشيد. نويسنده مشهور عبد الرحمن فرامرزي در تاييد مطلب فوق مي نويسد:"شبي در مشهد کنسرتي داده بود. چهار هزار تومان از اين کنسرت در آورده تمامآ به خيريه داده بود." کدام خواننده است که امروزه چنين کاري بکند؟ 4000 تومان در سال 1309 .فقط حاصل يک شب کنسرت قمر. خودتان قضاوت کنيد و بدانيد مقام هنري و انساني چنين زني را.

 

برای مردم می خواند وبرای مردم زندگی می کرد . آنچه داشت متعلق به همه بود وآنچه را بخاطر صدای بی نظيرش می گرفت ، بی دريغ بين مردم تقسيم می کرد . او می دانست وقتی مورد احترام مردم قرار خواهد گرفت که برای مردم گام بردارد وهنرش رادرخدمت مردم بگذارد . خريد 70تخت خواب برای پرورشگاه ازمحل اولين عايدی صفحاتش ، صرف درآمد کنسرت هايش به نفع فقرا ، بزرگ کردن چند کودک بی سرپرست ، فروش خانه های خود درخيابان جامی ومخصوص به نفع مردم فقير ، شايد نمونه های کوچکی ازسخاوتمندی بی دريغ اوباشد .

 

ساسان سپنتا می نويسد: سبك صداى قمر صاف و داراى جاذبيت و درخشنده بود. او از عهده ى خواندن آواز و تصنيف به خوبى بر می آمد. وسعت صداى قمر در اجراى تحريرها در بم و اوج نشانه ى توان او در خوانندگى بود. طنين صداى قمر خاص خود او بوده است. چون از اول با ساز پرده دار (تار) تمرين كرده بود نت هاى گام را به خوبى ادا كرده و بر اثر نوع بازتاب مطبوع صوت در حفره هاى صوتى فوق حنجره ى آواز او زنگ و درخشندگى خاصى داشت. برخى خوانندگان بعدى كه در راديو به اجراى برنامه مى پرداختند اكثر بر اثر وجود ميكرفن و دستگاه هاى تقويت كننده كمبود دامنه ى صداى خود را با نزديك خواندن در ميكرفن جبران می كردند، در حاليكه صداى پردامنه قمر گاه در هواى آزاد و سكوت شب تا فواصل زياد شنيده مى شد.به هنگام آواز دهان او كمى باز بود و به آرامى و متانت با قيافه اى آرام می خواند و صداى آهنگين و درخشان و خوش طنين او بر شنونده تاثير می نهاد.

 

بعد از تاسيس راديو تهران در سال 1319 خورشيدى قمر از جمله اولين خوانندگانى بود كه با راديو همكارى می كرد. در مقاله ى حسينعلى ملاح در مجله پيام نوين آمده است: نخستين ترانه اى كه قمر در سال 1319 در راديو اجرا كرد تصنيفى است كه آهنگ آن را موسى معروفى و شعرش را دكتر نير سينا ساخته اند. ترانه ى ديگرى كه قمر در راديو خواند و شهرتى يافت، تصنيفى است كه آهنگ آنرا مرتضى نی داوود ساخته و شعرش را دكتر نير سينا سروده است. مطلع شعر اين ترانه ى زيبا نيز چنين است: زدختر زيبا، به جز حسن و دلبرى مخواه / شنيده اى هرگز، كسى خواهد به جز روشنى ز ماه؟

 

همكارى با راديو ادامه داشت تا زمانى كه قمر متوجه شد ديگر صدايش شكسته شده و آن لطف و جذابيت روزگار جوانى را ندارد. براى اين كه به محبوبيت خود لطمه وارد نكند از اين زمان همكارى با راديو را ترك گفت و گوشه ى عزلت گزيد.

 

ساسان سپنتا می نويسد: در مواقعى كه با اركسترهاى فوق همكارى می كرد راديو قدر او را نشناخت. از اين دستگاه دل خونى داشت. ناملايمات به اندازه اى بود كه او را آزرده می كرد و مجبور بود براى امرار معاش در كافه ها نيز بخواند. بعد از كسالت ديگر هيچگاه نتوانست بخواند. متاسفانه نوارهاى سابق او با اركستر معارفى را راديو پاك كرد و با اين خيانت بزرگترين لطمه را به گنجينه ى هنر آواز فراهم آورد.

 

از آن به بعد ديگر کسي از قمر اثري نشنيد. بيماري قلبي و سکته هاي توأم ديگر، آه از نهاد زني بر مي آوردند که زماني براي حضور در کنسرت هايش سر و دست مي شکستند و از در و ديوار بالا مي رفتند. زني که شايد مي توان او را ثروتمندترين افراد در تاريخ ايران دانست ولي به دليل صفات والاي اخلاقي و انساني خاصي که در وجود او بود تمامي آنچه را در طول ساليان عمر هنري خود کسب مي کرد بي درنگ در اختيار نيازمندان و يتيمان و افراد بي بضاعت قرار مي داد

قمر انسانی بزرگوار و درویش منش بود و با اینکه می توانست از زندگی مرفه ای برخوردار باشد ، ولی به دلیل کمکهای بیش از اندازه اش به نیازمندان ، خود در اواخر عمر در تنگدستی بسر برد .

 

قمر در آخرين سال هاى عمر خويش در سال 1330 در فيلم مادر ساخته اسماعيل كوشان شركت كرد و در صحنه اى آوازى در چهارگاه خواند. ديگر بازيگران فيلم عبارت بودند از دلكش، آلك بيجانيان، جمشيد مهرداد، عبدالله بقايى، حبيب الله مراد، زينت نورى. قمر براى اين فيلم تنها دو هزار تومان دريافت كرد كه آن هم خرج یتیمان شد. اين فيلم بعدها به ادعاى پارس فيلم در آتش سوزى از بين رفت

در جوانی پس از آشنائـی با استاد مرتضی نی‌داود با ردیف موسیقی ملی آشنا شد و راهش را برای کسب تجربیات از استادان دیگر هموار ساخت. کار پیشرفت قمر در مدتی کوتاه به آنجا رسید که کمپانی «هیز ماسترز ویس» به خاطر ضبط صدای او دستگاه صفحه پر کنی به تهران آورد. بعد از آن کمپانی «پولیفون» هم آمد. به گفته ساسان سپنتا ۲۰۰ صفحه از قمر ضبط شده است.  

"نی داود" میگفت : یک شب در خانه "تیمور تاش" وزیر دربار مقتدر "رضا شاه" که تازه تاجگذاری کرده بود، دعوت داشتیم، جمعی از رجال و شخصیت های معروف در آن مجلس حضور داشتند و اواسط شب ناگهان "رضا شاه" وارد مجلس شد و ما که انتظار نداشتیم با شاه روبرو شویم، تا حدودی دست پاچه شدیم . شاه که متوجه این مسئله شده بود، در حالی که شنل آبی را از دوش خود برمیداشت، با صدای پرآهنگش خظاب به من و برادرم ( مرتضی ) گفت : "ادامه دهید" و ما دستور شاه را اطاعت کردیم .

جالب اینکه آنشب بی آنکه قصد خاصی داشته باشیم، ترانه (مرغ سحر ) را نواختیم . مرغ سحر که آهنگش از "مرتضی" و من و اشعارش از "ملک الشعرای بهار" است در واقع ترانه ای است که استاد "بهار" برای مخالفت با "رضاشاه" سروده است .

بهار در دوره چهارم مجلس جزو طرفداران "رضا خان سردار سپه" بود اما پس از به قدرت رسیدن او، احساس کرد که شاه، حکومت دیکتاتوری بوجود آورده است، بنابراین راهی جز مخالفت نبود و چه راهی بهتر و موثرتر از سرودن شعر، بر روی آهنگی که در آن روزگار زبان به زبان و سینه به سینه حفظ شد و امروز هنوز یکی از برجسته ترین و قشنگ ترین ترانه هاست. وقتی هنر نمایی "قمر" تمام شد، "رضا شاه"، کمی با رجال حاضر در مجلس گفتگو کرد، بعد هم به سراغ ما آمد و، "قمر" و "مرتضی" و مرا، مورد محبت قرار داد و رفت .

پس از رفتن او "تیمورتاش" با چهره ای برافروخته، به مرتضی، اعتراض کرد که چرا این آهنگ را اجرا کرده است . "قمر الملوک" فورا جواب داد که این پیشنهاد من بود و گناهی متوجه برادران "نی داود" نیست . به این ترتیب، "قمر" ما را از یک مخمصه بزرگ نجات داد و گر نه ممکن بود "تیمورتاش" من و برادرم را به زندان بیاندازد .

چند ماه پس از آن شب بود که ترانه (مرغ سحر) بر سر زبانها افتاد و عجیب اینکه بخاطر شخصیت "قمر" شهربانی "مختاری" در صدد جمع آوری صفحه برنیامد و (مرغ سحر) به تعداد زیاد و به قیمت گزاف بفروش رسید . (کتاب "خاطراتی از هنرمندان، تالیف پرویز خطیبی، چاپ اول، ص 22-21، به اهتمام فیروزه خطیبی )

قمر نخستین کنسرت خود را در سال ۱۳۰۳ برگزار کرد. روز بعد نظمیه از او تعهد گرفت که بی حجاب کنسرت ندهد.

قمر عواید کنسرت را به امور خیریه اختصاص داد. قمر در سفر خراسان در مشهد کنسرت داد و عواید آن را صرف آرامگاه فردوسی نمود.

در همدان در سال ۱۳۱۰ کنسرت داد و ترانه‌هایی از عارف خواند. وقتی نیرالدوله والی خراسان چند گلدان نقره به او هدیه کرد آن را به عارف پیشکش نمود. با این که عارف مورد غضب والی و دستگاه رضاشاه بود. در سال ۱۳۰۸ به نفع شیر و خورشید سرخ کنسرت داد و عواید آن به بچه‌های یتیم اختصاص داده شد.

گشایش رادیو در سال ۱۳۱۹ صدای قمر را به عموم مردم رساند. عارف قزوینی و ایرج‌میرزا و تیمورتاش وزیر دربار، شیفته او شده بودند. با این‌همه قمر از گردآوری زر و سیم پرهیز می‌‌کرد و درآمدهای بزرگ و هدایای گران را به فقرا و محتاجان می‌داد.

قمرالملوک وزيري در سالهاي آخر عمر در اتاقي که فرش نداشت زندگي مي کرد. به شدت بيمار بود. حتي کسي را نداشت که برايش غذا بپزد. دوستداران قمر براي او پولي جمع کردند که حدود 12 هزار تومان شد تا خانه اي در تهران پارس بخرد. پول را به قمر دادند و چند روز بعد بديدار او رفتند که او را ياري کنند تا خانه را بخرد، معلوم شد تمام آن پول را به بچه يتيمي داده که قمر سرپرستي او را بر عهده داشته است تا براي خود خانه اي بخرد و پس از قمر در آن خانه زندگي کند.

پس از دومين سكته در منزل دختر خاله خويش ، همانجايي كه دوران طلايي خود را شروع كرد ، درگذشت. آشنايان و همسايگان جنازه ي ماه بانو را بر دوش مي گيرند . بي نوايان ناله سر مي دهند . يتيمان دوباره يتيم شده اند. ديگر كسي نيست كه دست نوازش بر سر يتيمان بكشد . ديگر كسي نيست كه براي دختران دم بخت جهيزيه تهيه كند ديگر كسي نيست كه پسران فقير را داماد كند.

 

قمر الملوک وزيري، اين بانوي هنرمند و قمري باغ الحان و نغمات ايران در ساعت يازده شب جمعه 14 مرداد ماه 1338 شمسي در سن 54 سالگي در حالي در بستر بيماري به لقاء محبوبش شتافت که دلهاي ماتم گرفته و اشکهاي لرزان دهها مرد و زن و پسر و دختر تحت تکفل وي (و در حقيقت به قول قمر پسران و دخترانش) پشت جنازه او بودند و بس. خودش مي گفت:من هيج نمي خواهم فقط هر وقت ياد من افتاديد لحظه اي چشمان خود را بنديد و بگوييد: قمر! روحت شاد.

 

روزدفن جنازه را حتي به قبرستان هنرمندان ظهيرالدوله هم راه نمي دهند. مگر با اصرار و پافشاري عده اي از نزديكان. از خيل هنرمند نمايان خبري نيست. مردم عادي هستند و تنها چند چهرهء آشنا: مرتضي ني داوود – حسين تهراني- ذبيحي – بديع زاده . هنرمندان مرثيه مي خوانند و مردم گريه مي كنند.

تنها نه قمر بود هنرمند به عالم

روح ملکی بود که در جسم بشر رفت

نوشته روی سنگ قبر:

تنها نه قمر بود هنرمند به عالم روحم ملکی بود که در جسم بشر رفت آتشی درسینه دارم جاودانی عمر من مرگست نامش زندگانی رحمتی کن کز غمت جان می سپارم بیش از این من طاقت هجران ندارم بانو قمرالملوک وزیری تولد سال 1284 شمسی وفات 14 مرداد ماه

 

در وصف بانوی آواز:

استاد محمدحسین شهریار غزل زیبائی را در مدح این شیر زن خوش صدا و گشاده دست سروده است.

 

از کوري چشم فلک امشب قمر اينجاست

آري قمر امشب به خدا تا سحر اينجاست

آهسته به گوش فلک از بنده بگوئيد

چشمت ندود اينهمه يکشب قمر اينجاست

آري قمر آن قـُمري خوشخوان طبيعت

آن نغمه سرا بلبل باغ هنر اينجاست

شمعي که بسويش من جان سوخته از شوق

پروانه صفت باز کنم بال و پر اينجاست

تنها نه من از شوق سراز پا نشناسم

يکدسته چو من عاشق بي پا و سر اينجاست

مهمان عزيزي که پي ديدن رويش

همسايه همه سر کشد از بام و در اينجاست

ساز خوش و آواز خوش و باده دلکش

اي بيخبر آخر چه نشستي خبر اينجاست

آسايش امروزه شده درد سر ما

امشب دگر آسايش بي درد سر اينجاست

اي عاشق روي قمر اي ايرج ناکام

برخيز که باز آن بت بيدادگر اينجاست

آن زلف که چون هاله به رخسار قمر بود

باز آمده چون فتنهً دور قمر اينجاست

اي کاش سحر نايد و خورشيد نزايد

کامشب قمر اينجا قمر اينجا قمر اينجاست

 

همچنین استاد بنان در وصف این بانو فرموده: قمرالملوک ام کلثوم ایران است !

 

 

قمرالملوک وزیری (۱۲۸۴ خورشیدی - ۱۳۳۸ خورشیدی)، نخستین زن خواننده ایرانی بود

قمرالملوک در تاکستان قزوین زاده شد. هنگام تولد پدر نداشت و در ۱۸ ماهگی مادرش هم مرد و از این زمان تحت سرپرستی مادربزرگش که روضه‌خوان زنانه حرم ناصرالدین شاه بود قرار گرفت. او در جایی گفته است: «من مدیون تربیت اولیهٔ خودم هستم. چرا که همان پامنبری کردن‌ها به من جرأت خوانندگی داد.»

 

قمرالملوک وزیری در سال 1284 در تاکستان قزوین بدنیا آمد. پدرش "سيدحسن" چند ماه قبل از بدنيا آمدن قمر فوت مي کند و مادرش طوبي ( توبا يا فاطمه) كه هنوز در مرگ همسرش سوگوار بود را هم در هشت ماهگي از دست مي دهد. در حقيقت قمر در کودکي رنگي از پدر و مادر به خود نديد؛ لذا پس از مرگ آنها توسط مادربزرگش خيرالنساء (افتخار الذاکرين) سرپرستي شد كه گاه در حرمسراي ناصرالدين شاه هم روضه مي خواند ملا خيرالنسا كه به بيماري فلج مبتلا بود و به كمك چوبدستي راه مي‌رفت ، صدايي خوش و دلنشين داشت و با چنان سوز و گدازي آواز مي خواند كه قمر خردسال در جذبه‌ي صداي موسيقيايي او، از خود بي خود مي‌شد و مي‌كوشيد تا در تنهايي آن چه از او شنيده بود را تقليد كند. او رفته رفته چنان در اين كار استاد شد كه افتخارالذاكرين كه به استعداد نوه‌اش پي برده بود بخش هايي از مرثيه هايي را كه خود مي خواند به او آموخت و از آن پس، گه گاه او را به همراه به مجالس مي برد و بيشتر دو صدايي اجرا مي كردند . قمرخردسال در ميان مردم به راه مي افتاد و با همان صدای کودکانه اما زنگدار خود مرثيه های اندوه زده را تکرار می کردو با پاشيدن كاه و گلاب بر سر و روي زن ها و خواندن آواز تك صدايي توجه شنوندگان را به نبوغ خود جلب مي كرد.

بعد از سفر مادر بزرگش به کربلا به خانه خاله اش که زن مجدالصنایع بود و بزرگان با آنها رفت و آمد داشتند ساکن تهران شد. مدّتها گذشت حالا قمر فصل پر شر و شور نوجواني را ميزبان مي شود. شانزده سال بيشتر ندارد که با صداي خوشش، ترانه ها و تصانيف روزگار خود را که بيشتر، آهنگ هايي از درويش خان به همراهي اشعاري از ملک الشعراي بهار بوده را زمزمه مي کند ، زمزمه مي کرد تا آنکه در حدود سال 1299 شمسي شبي در محفل عروسي نوازنده تاري به همراه آوازخوان و يک نفر ضرب گير مشغول اجراي برنامه در باغي مصفا بودند. حضار طلب تصنيفي در خواستي مي کنند تا نواخته شود و اين را توسط قمر به گوش نوازنده تار مي رسانند. قمر هم خود، بر حسب خواهش اطرافيان بهمراه تار شروع به خواندن آن تصنيف افشاري مي کند. با مطلع: بيا مرغ حق امشب فغان نماييم ~ فغانها ز جور زمان نماييم . در ميان حاضران مردي خود را به قمر مي رساند و از او مي پرسد: دختر جان اسمت چيست؟ مي گويد: قمر، آن مرد مي گويد صداي خوبي داري و بايد روي دستگاههاي موسيقي به درستي کار کني. اين تصانيف را چگونه آموختي؟ قمر هم مي گويد با شنيدن و تکرار.سپس آن مرد که کسي نبود جز آهنگساز و نوازنده گرانقدر تار، استاد مرتضي خان ني داوود، تار از دست مرد نوازنده مي گيرد و بهمراه آواز قمر شروع به نواختن مي کند. صداي گرم و رساي قمر به همراه تار شيواي مرتضي خان آنقدر مطلوب طبع حضار مي افتد و برايشان کف مي زنند كه مجلس عروسي فراموش ميشود. اينست آغاز زندگي هنري قمر الملوک

قمر بر خلاف ديگر خوانندگان دوره قاجار راه خود به موسيقى را از ميان دسته ها و مطرب هاى زنانه باز نكرد. او دخترى بود با صدايى جادوئى. آشنائى وى با مرتضى نی داوود سبب آشنائى وى با موسيقى جدى شد. او تحت تعليم استادان موسيقى ( حاجی خان ضربی ، حسام السلطنه ، رکن الدین مختاری و درویش خان از طریق ارسلان درگاهی و رضا قلیخان نوروزی با شعر و موسیقی آشنا شد) قرار گرفت و به همين جهت است كه او را جزو معدود زنانى می دانند كه تنها ترانه خوان و ضربى خوان نبود و موسيقى آوازى را می شناخت و به نيكوئى می خواند.

قمرپس از شيدا و عارف و درويش در صحنه ي موسيقي ايران ظاهر شد و شايد بي آنكه خود دانسته باشد نقشي دشوارتر و دليرانه تر از آنان ايفاء كرد . قمر در پرده ي ضخيم افكار ارتجاع شكافي پديد آورد . صداي دل نشين و هوشربا و آگاهيهاي فني و هنري او از يكسو و استفاده از مضامين شورانگيز و انقلابي عارف و بهار از سوي ديگر به همراه موسيقي وزين ملي نه آنگونه در عصر قجري شهرت يافته بود به همراهي سرسختي دليرانه اش در راه آواز خواندن بر صحنه ، وي را به جامعه ي متعصب و مرد سالار زمان خويش تحميل كرد .

حالا کمپانی "his master’s voice" از بریتانیا راهی تهران می شود و اولین صفحات از صدای قمر ضبط می شوند.در همان زمان نماینده کمپانی پلیفون به منظور ضبط صفحه گرامافون به تهران مي آيد و پس از مذاکره با امیر جاهد قرار شد چند صفحه با صدای قمر ضبط کند . این ترانه ها و سرودها برای اولین بار با صدای قمر ضبط شد :

تا جوانان ایران به جان و دل نکوشند ، ای نوع بشر تا کی به ابنای وطن ، در ملک ایران / این مهد شیران ، هزار دستان به چمن ، بهار است و هنگام گشت ، در بهار امید .

از بهترين تصانيفي که قمر در صفحات گرامافون خوانده است مي توان به "ز من نگارم" در ماهور از درويشخان با شعر بهار، "موسم گل" در مايه دشتي با شعر وحيد دستگردي و اهنگي از موسي معروفي، "شاه من رحمتي به حال زارم" در مايه اصفهان با آهنگي از ني داوود و شعر پژمان بختياري، "شمع و پروانه" با شعر سعدي و آهنگ ني داوود در بيات زند و چندين تصنيف زيباي ديگر که بيشتر آنها ساخته ذهن خلاق و پنجه توانمند استاد مرتضي ني داوود است اشاره کرد. از تصانيفي هم که ساخته مرحوم امير جاهد بوده و به همراه تار درگاهي اجرا کرده مي توان به "امان از اين دل" در سه گاه براي فوت ايرج ميرزا، "در ملک ايران" در مايه دشتي، "هزار دستان به چمن" در چهارگاه، "بهار است هنگام گشت" در بيات زند، "به گردش فروردين" بياد مرحوم درويش در ماهور و دهها تصنيف دلنشين ديگر اشاره کرد که هم شعر و هم موسيقي هر يک را هنرمند گرانمايه شادروان محمدعلي امير جاهد ساخته بود.

قهوه خانه ها با زحمت فراوان گرامافون ميخريدند تا صداي قمر پخش كنند و به پشتوانه ي صداي قمر است كه راديو تأسيس ميشود و به صداي قمر است كه مردم در قهوه خانه ها و كافه ها جمع ميشوند تا مانيفست هاي انقلابي بهار و عارف و ناله هاي سوزناك و دردناك زندگي را اين بار از دهان اين قُمري خوشخوان بشنوند و از اين رو راديو گسترش ميبايد و در ابعاد جامعه شناسي موج مهاجرت از روستا به شهر آغاز ميگردد.

سال 1303 گراند هتل

بيش از سه هزار نفر در خيابان لاله زار جمع شده اند. بين صحبت ها همه چيز هست ، اضطراب، تشويش، اشتياق، تعجب. خبر در جمعيت پيچيد “ آمد “ “ قمر آمد“. آوازه خوان جوان سر به زير دارد . چشمها نگران اند. نمي دانند آخر اين ماجرا چه خواهد شد. در سالن جاي سوزن انداختن نيست . مردم منتظرند . پرده ي آلبالويي كنار مي رود و قمرالملوك وزيري زاده ظاهر مي شود . مردم باورشان نمي شود اين سرآغاز دوراني نو است . باور كردني نبود همانگونه كه پس از گذشت هشتاد سال امروز نيز هيچيك از ما آنرا باور نخواهد داشت . ولي فقط يك زن ، فقط يك زن ميتوانست چنين پولادين اراده اي را به نمايش عموم بگذارد.

اولین کنسرت خود را در سال 1303 در سالن گراندهتل واقع در خیابان لاله زار اجرا کرد قمر از خوانندگانی است که اولین بار با چادر و روبنده در گراند هتل-که مجلل ترین سالن تهران بود آواز خواند والبته چنین کاری در آن روزها متهورانه ترین و شاید خطر ناک ترین کاری بود که با توجه به تعصبات مذهبی امکان داشت. معذلک قمر الملوک با کمال بی باکی به روی سن آمد و آواز خواند. اما در آن جلسه از هر سه نفر یک نفر مامور نظمیه بود و در پشت درهای گراند هتل هم ده ها مأمور پلیس کشیک می دادند و تمام محوطه لاله زار قرق شده بود. هنگامی که در اولین جلسه که قمر خواند تحولی در عالم هنر ایران آغاز شد و شور و هیجانی در سالن تهران بر پا شد که تا آن زمان در تهران دیده نشده بود. قمر تمامي عوايد کنسرت را به ایتام اختصاص داد.

حسن علوي کيا در مجله ره آورد چنين مي نويسد : در سالهاي 1325 يا 26 با عده اي از دوستان در خانه دکتر فرزين دندانپزشک دعوت داشتيم که قرار بود قمرالملوک وزيري هم در آن ميهماني شرکت کند همراه دکتر به سالن کنسرتی که قمر مي خواند رفتيم و بعد از ساعت 10 شب سوار اتومبيل ما شد و گفت مي خواستم خواهش کنم مرا به حدود اکبرآباد ببريد که قبول کرديم. وقتي به آنجا رسيديم به يکي از باغ هاي قديمي وارد شد و داخل ساختمان توي اتاقي رفت که محل سکونت باغبان بود. پنجره اي به خارج داشت که داخل اتاق ديده مي شد. قمر وارد اتاقي شد که يک زن و مرد جوان با دو بچه زير کرسي نشسته بودند. قمر يکي از بچه ها را که ظاهرأ بيمار بود بغل گرفت و بوسيد و کيف پول خود را باز کرد و يک بسته اسکناس در آورد و روي کرسي گذاشت. معلوم شد مزد آن شب را به اين خانواده داده است. قمر وقتي بيرون آمد عذرخواهي کرد و گفت مادر اين بچه بيمار سالها به من خدمت کرده و من هر شب به آنها سر مي زنم.

اين كنسرت با همراهي ابراهيم خان منصوري و مصطفي نوريايي (ويلن)، شکرالله قهرماني و مرتضي ني داوود (تار)، حسين خان اسماعيل زاده (کمانچه) و ضياء مختاري (پيانو) در گراند هتل برگزار شد. در همين کنسرت بود که وي براي اولين بار تصنيف جاودان مرغ سحر را خواند.

مرغ سحر ناله سرکن / داغ مرا تازه تر کن / ز آه شرر بار این قفس را / بر شکن و زیر و زبر کن /...

اين تصنيف از آن پس به آواي مظلوميت توده ي رعيت ايراني تبديل شد و آهنگي جاودانه كه پس از سرود اي ايران بسيار از گلوي زن و مرد اين سرزمين خوانده شد. 

دختري كه در فقر و بي پناهي با مادربزرگ خود در محلهء سنگلج از همان آغاز كودكي و با صداي لطيف اش مرثيه خواني مي كرد، امروز در سالن گراند هتل نه تنها براي زنها ، كه براي همه ميخواند

همانطور که نخستين ترانه ضبط شده او به دلايل سياسي جمع آوري و نابود شده است. ني داوود معتقد است که همان اولين کنسرت کافي بود تا قمر الملوک به مردم معرفي شود. « بعد از پايان کنسرت،هرکس ديگري را مي ديد، از قمر مي گفت و مي پرسيد. ترانه هايش را حفظ مي کردند و مي خواندند. بعد از اين کنسرت قرار شد در "سينما پالاس" که جاي بيشتري داشت کنسرت بدهيم. شبي که اين کنسرت برگزار شد، از چهارراه اسلامبول تا چهارراه لاله زار، جمعيت، خيابان را بند آورده بود. صندلي ها را چند ساعت قبل از آغاز کنسرت پر کرده بودند و در کنار صندلي ها صدها نفر ايستاده بودند. وقتي به خيابان اسلامبول رسيديم راه عبور نداشتيم. در سينما را بسته بودند. اما مگر مردم مي رفتند!... » سيستم استبدادي مانند هميشه ايام از خروش توده ها در هراس مي افتد. رفت و آمدها، همگي مختل شده و سرانجام،گروه به همراه قمر روي سن مي رود. ني داوود مي گويد که در اين کنسرت، قمر با خواندن همان ترانه اي شروع کرد که شب عروسي خوانده بود. « اين ترانه آنقدر بر دل مردم نشست که سال ها بر سر زبان ها بود. از همان شب، قمر با مردم يکي شد و تا آخرين لحظات زندگي نيز از مردم فاصله نگرفت. براي مردم مي خواند و براي مردم زندگي مي کرد. آنچه داشت متعلق به همه بود و آنچه را به خاطر صداي بي نظيرش مي گرفت، بي دريغ بين مردم تقسيم مي کرد.

قمر در سال 1308 به نفع شير خورشيد سرخ کنسرت داد و عوايد آن به بچه هاي يتيم اختصاص داده شد. وی از گردآوري زر و سيم پرهيز مي کرد و به اصطلاح اهل فن گردآوري، از (عقل معاش) بي بهره بود. درآمدهاي بزرگ و هداياي گران را به دست نيامده از دست مي داد. اندرزهاي مشفقانه دوستان نيز در او مؤثر نيفتاد و حتي در هنگام تنگدستي نيز گشاده دستي را از دست نمي نهاد.

خیلی زود، اشعار ملی و میهنی با صدای قمر نقل هر معبر و هر محفل ایران آن روزگار می شود. روح مبارزه و تحول در بسیاری از اشعار آوازهای او موج می زند. ایران در حال پوست انداختن است. گذار از سنت به تجدد در مسیری سنگلاخ پیش می رود. قمر می خواند و می خواند : " موسم گل" ، "شاه من رحمتی به حال زارم" ،"شمع و پروانه". و تصانیفی که محمد علی امیر جاهد می سازد : "در ملک ایران"،"هزار دستان به چمن"،"بهار است هنگام گشت" ، "به گردش فروردین"( به یاد درویش) قمر در سوگ ایرج میرزا در دستگاه سه گاه اوضاع اجتماعی،سیاسی میهن مارا چنین فغان می کند:

" امان از این دل( برای خاموشی ایرج میرزا) : امان از این دل که داد / فغان از این دل که داد/..../ تا کی به هر انجمن نیلی کنم پیرهن / نوشم به یاد وطن، جامی پر از خون /.../ ساقی به پا خیز،شوری برانگیز/ مطرب بزن چنگ، چنگی دلاویز/....

اما او همچنان همه چيزش را به پاي مردم مي گذارد . او از نخستين هنرمنداني بود كه در سال 1306 براي بزرگداشت يك هنرمند از كارافتاده (شكرالله همداني) و به نفع او كنسرت داد. در اوج شهرت براي مردم عادي آواز مي خواند ، براي يتيمان ، فقرا و رعيت. او هرچه دارد به یتیمان مي بخشد و هر روز محبوب تر مي شود.

قمر در آستانه 20 سالگی، نخستين کنسرت خود را در تالار گراند هتل، در خيابان لاله زار تهران برگزار می کند. کنسرتی سرنوشت ساز نه تنها برای او، که برای جامعه زنان هنرمند ايران. اين کنسرت را می توان- و بايد- يک حادثه بزرگ تاريخی به حساب آورد. حادثه ای که اهميتی چند وجهی دارد. قمر به هنگام نخستين کنسرت خود که در آن " بي حجاب " ظاهر شده بود، سر و کارش به نظميه افتاد

اين ماجرا اگر چه براي او خوشايند نبود، ولي بهرحال سر و صدايي کرد که در نهايت به سود موسيقي و جامعه زنان بود. قمر خود دربارهً نخستين کنسرتش مي گويد : " ... آن روزها، هر کس بدون چادر بود به کلانتري جلب مي شد. رژيم مملکت تغيير کرده و پس از يک بحران بزرگ دورهً آرامش فرا رسيده بود مردم هم کم کم به موسيقي علاقه نشان مي دادند. به من پيشنهاد شد که بي چادر در نمايش موزيکال گراند هتل حاضر شوم و اين يک تهور و جسارت بزرگي لازم داشت. يک زن ضعيف بدون داشتن پشتيبان، ميبايست برخلاف معتقدات مردم عرض اندام کند و بي حجاب در صحنه ظاهر شود. تصميم گرفتم با وجود مخالفت ها اين کار را بکنم و پـيه کشته شدن را هم به تن خود بمالم. شب نمايش فرا رسيد و بدون حجاب ظاهر شدم و هيچ حادثه اي هم رخ نداد، و حتي مورد استقبال هم واقع شدم و اين موضوع به من قوت قلبي بخشيد و از آن به بعد گاه و بيگاه بي حجاب در نمايش ها شرکت مي جستم و حدس مي زنم از همان موقع فکر برداشتن حجاب در شرف تکوين بود ... " . او نخستين زني بود که بعد از قره العين بدون حجاب در جمع مردان ظاهر شد. و مي گفت:

مرمرا هيچ گنه نيست به جز آن که زنم زين گناه است که تا زنده ام اندرکفنم

ساسان سپنتا در مورد كنسرت قمر می نويسد: در اولين كنسرتى كه داد به كلانترى جلب شد و به او تاكيد كردند و التزام گرفتند كه بى حجاب ظاهر نشود و بدون اجازه ى شهربانى صفحه ضبط نكند.

لابد اينگونه می توان گفت قمر نخستين زنی بود که توانست با گستاخی بسيار مزرهای ممنوع را در ايران درهم بشکند از آن پس قمر الملوک وزيری به شهرتی همپايه با استعداد شگرف و هماهنگ با صوت جادويی خود رسيد شهرت او روز افزون گشت. مردم برای ديدن او سر و دست می شکستند . برایش کنسرت ها تدارک ديده می شد و بليت اين کنسرت ها به بهای بسيار بالا ، بين 20 تا 25 تومان – يعنی برابر با حقوق ماهانه ی يک کارمند عالیرتبه ی آن زمان – به فروش می رسيد و اين مبلغ در بازار سياه گاه چند برابر می شد در همين زمان بود که علی وکيلی ، بنيان گذار سينما سپه تهران ، برای او کنسرتی شش روزه ترتيب داد که اين شش روز به علت استقبال بی سابقه ی مردم به شش هفته کشيد بليت های اين کنسرت به 50 تومان هم رسيد و حتی در شب های آخر بسياری ازکسانی که بليت نشستن به دست نياورده بودند، تا پايان برنامه ، کنار سالن سراپا گوش ايستاد ند مردم که در تمام مدت خواندن او نفس نمی کشيدند ، بعداز پايان خواندن آنقدر شگفت زده می گشتند که بی توجه به فاصله ی خودشان و صحنه – با شور و هيجان – آنچه از پول طلا و اسکناس و انگشتری و گردن بند و طوق و خلخال به همراه داشتند ، به سوی او پرتاب می کردند. قمر هم اين مردم را دوست می داشت و می دانست که متعلق به آنهاست

قمر از همان آغاز کار، خط خود را يافته بود . پس تمامی اين هدايا را می پذيرفت و برای مردم پايين تر به هزينه می رساند ؛ خانه های کوچک می خريد و برای دخترکان تنگدست جهيزيه مردم بی خانمان سر پناه می داد ، بدهی مقروضان را می پرداخت برای بيمارستان ها تخت می خريد و بطور کلی می توان گفت که اين سرمايه های متراکم در دست های مهربان او به گردش در می آمد.

 

وسعت صداي قمر در اجراي تحريرها در بم و اوج ، نشانه توان او در خوانندگي بود. حدود راحت آواز او براي اجرا و خواندن تزيينات ملودي آواز مانند تحريرهاي مختلف و تکيه هاي مسلسل و غيره در تونهاي پيرامون Sol3 و Sol4 يعني حدود فرکانسهاي 293HZ تا 785HZ بود. به همين مناسبت عشاق دشتي با اصفهان را غالبآ در پرده بم نمي خواند و تحريرهاي آن را در اوج صدا يعني نوت Si3 تا نوت Fa4 مي توانست ادا کند.در گوشه هايي مانند حجاز يا عراق اوج صداي او به خوبي نمايان مي گشت و در خشندگي خود را ظاهر مي ساخت. از اين جهت از خوانندگان قديم زن فقط روح انگيز با او قابل مقايسه است.

قمر هم كه براي اين مردم حاضر بود جان فدا كند راهي شهرستان‍ها شد و به هر شهري كه وارد مي‍شد براستي غوغايي بر پا مي‍كرد:

در يكي از شهرستانها پس از سه شب اجراي كنسرت ، فرماندار در مقابل مردم جبهه گرفت و دستور لغو برنامه هاي شب بعد را صادر كرد، اما جاذبه‍ ي وجود و حضور قمر آنقدر زياد بود كه مردم فرماندار را از شهر بيرون كردند...

در زنجان ، هنگام اجراي برنامه آنقدر گل بروي صحنه ريختند كه قمر در ميان آنها ناپديد شد...

در كرمانشاه مسؤلين حاضر نشدند سالن را در اختيار قمر و گروهش قرار دهند ، او كه در اتاقي در يكي از هتل‍ها ساكن شده بود بر بالكن مشرف به خيابان ايستاد و از همان جا براي مردم آواز خواند...

در همدان كه تبعيدگاه عارف قزويني شاعر و تصنيف سراي مردمي بود (و اصلاً قمر بيشتر بخاطر او به آنجا رفته بود) يكي از شورانگيزترين كنسرت‍هاي قمر بر گزار گرديد. عارف با چهره ‍اي تكيده در اين كنسرت حضور يافت. قمر پيش از شروع برنامه از او با احترام كسب اجازه نمود، عارف باحركت آرام سر به او پاسخ گفت، آنگاه قمر آغاز خواندن كرد ، از هميشه سحرانگيزتر... و عارف تا پايان خواندن گريست. برنامه كه پايان يافت ، سينه ريزهاي طلا و گلدان‍هاي نقره بود كه به سوي او سرازير گرديد قمر تمام هدايا را با افتخار به عارف پيشكش نمود، اما عارف با عزت نفسي كه در خود داشت نپذيرفت ، و قمر هدايا را از سوي عارف ميان فقرا قسمت كرد...

مي‍گويند روزي قمر سوار بر درشكه مي‍خواسته به جايي برود كه درشكه از جلوي قهوه خانه اي كه صداي قمر را پخش مي‍كرده ، رد مي‍شود. درشكه چي آهي مي‍كشد و مي‍گويد: چه مي‍شد خدا به من هم پولي مي‍داد تا مي‍توانستم قمر را براي عروسي پسرم دعوت كنم. قمر بلا فاصله مي‍گويد: خدا را چه ديده اي ، شايد قمر در عروسي پسر تو هم آواز بخواند. درشكه چي از سر ِ حسرت آهي مي‍كشد تا پولدارهايي مثل تيمورتاش‍ها و حاج ملك التجارها باشند ، كجا دست ما به دامان قمر مي‍رسد؟ قمر پس از دلداري درشكه چي بگونه اي كه دو دوست با هم به گفتگو مي‍نشينند ، از كم و كيف عروسي و زمان و مكان خانه عروسي با خبر مي‍شود و مي‍فهمد كه عروسي در خانه اي در جنوب شهر و دو روز ديگر است.

دو روز ديگر ، بعد از ظهر همه مقدمات يك جشن با شكوه را از فرش و قالي و ميز و صندلي و شيريني و ميوه و برنج و روغن و ديگ و ديگبر و ظرف و ظروف آماده مي‍كند و به چند نفر مي ‍دهد كه به خانه عروسي ببرند. كارگزاران در پيش چشمان حيرت زده درشكه چي و اهل خانواده، خانه را به نحو زيبايي مي آرايند و چراغاني مي‍كنند. طرف‍هاي غروب قمر وارد خانه عروسي مي‍شود ، با ورود او شور و غوغايي در در و همسيگان در مي‍گيرد، بلوايي به پا مي‍شود ، مردم براي ديدن او به پشت بام‍ها هجوم مي‍برند ، درشكه چي كه تازه موضوع را در يافته است ، مي‍خواهد از شادي و شرمندگي خود را روي پاهاي قمر بياندازد ، اما قمر نمي‍گذارد و مي‍گويد نگفتم خدا بزرگ است ، اين هم قمري كه آرزويش را داشتي و بدان كه من هرگز يك شاخه موي شماها را با صد تا از آنها كه گفتي عوض نمي‍كنم. آنگاه پس از خواندن چند دهن آواز جانانه و هديه دادن به عروس و داماد ، به مطرب‍ها مي‍سپارد تا آنجا كه ممكن است بزنند و بخوانند و عروسي را گرم و نرم كنند و مجلس را ترك مي‍كند.