حبیب سماعی فرزند سماع حضور استاد سنتور، در بچگی به خواست پدر ضرب را فراگرفت و چون هنوز آن اندازه بزرگ نشده بود که بتواند تمبک را در دست بگیرد، ضرب را روی بالش می گذاشت و ساز پدر را همراهی می کرد و به این ترتیب از اوان کودکی با یکی از مبانی اساسی موسیقی، یعنی وزن، به خوبی آشنا شد.
سماع حضور که حبیب را تنها یادگار خود می دانست کمال سخت گیری را به کودک می کرد تا او را به هنر مندی واقعی تبدیل کند؛ سخت گیری های وی چنان بود که وقتی کسی می دید دلش به حال کودک می سوخت؛ ولی چون سماع حضور مردی تند خو بود کسی جرات گفتن این تذکر را به وی نمی داد. در سیزده سالگی ساز حبیب شنیدنی بود او وقتی سنتورش را با ساز نوازندگان معروف کوک می کرد باعث شگفتی همگان می شد.
حبیب مدت کوتاهی در مدرسه موزیک به تحصیل مشغول شد ولی بعد ها با خط موسیقی به سادگی متارکه کرد.
سماع حضور در اواخر عمر با خانواده اش به خراسان رفت و در جوار حضرت رضا معتکف شد. ساز حبیب در این سفر در میان مردم مشهد شهرت بسیار یافت. حبیب وارد نظام شد با اینکه چندان ترقیی نکرد لباس نظام برایش بسیار دوست داشتنی بود به همین علت تا پایان عمر در خدمت نظام ماند. در نظام نیز بیشتر ساز حبیب معروف شد و او را از سازش می شناختن. بعد ها حبیب با سه تار و ارگ نیز آشنا شد. و همین ساز نواختنش بود که او را در خدمت نظام نگه داشت و افسران نظام سنتورش را می خواستند و کاری با چگونه خدمت کردنش نداشتند.
حبیب بعد ها به تهران آمد و چند صفحه ای با صدای پروانه پر کرد و اینها تنها یادگار های حبیب شدند. صفحه های مذکور از این قرارند:
1. صفحه ی ماهور و دلکش، با شعر: شب دراز به امید صبح بیدارم ...
2. صفحه ی شور و شهناز، با شعر: خراب تر از دل من غم تو جای نیافت...
3. صفحه ی ابوعطا و حجاز، با شعر: ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی...
4. صفحه ی اصفهان، بیات راجع، با شعر: آب حیات من است خاک سر کوی دوست...
5. صفحه ی ضربی شهناز، گریلی، با شعر: شبی مجنون به لیلی گفت ای محبوب بی همتا..
مردم ساز حبیب را شنیدند و به آن علاقه مند شدند ولی حبیب هنوز نوازنده خصوصی بود و دست اجتماع به وی نمی رسید تنها صفحه هایش دست به دست می گشت.
حبیب به راهنمایی دوست هنرمندش ابوالحسن صبا کلاس تعلیم سنتور را دایر کرد ولی چون سنتور سازی ناشناخته بود استقبال چندانی نشد. از طرفی حبیب معلم چندان مقبولی نبود او بردباری نداشت و کلاس به پیشرفت چندانی نرسید. کلاس های درس حبیب بیشتر مجلس ملاقات دوستانه بود که اغلب بیشتر از چند ساعت طول می کشید ولی صحبتی از موسیقی به میان نمی آمد. البته تنها شاگردانی که توانستند در کلاس موسیقی حبیب بمانند آنها بودند که از در دوستی با وی در امده بودند. به نظر وی بجز چند تن از شاگردانش که در مورد آنها حوصله به خرج می داد بقیه تنها هوسی دارند و هنوز به جایی نرسیده مجلس را ترک می گویند. حبیب سماعی حتی با نوشتن آثارش مخالف بود. چنان چه که حتی کاری کرد که اثری هم از پنجه اش باقی نماند.
در سال 1319 که مر کز پخش رادیو شروع به کار کرد حبیب که جزو اولین نوازندگان رادیو بود به سماعی معروف شد و سازش ساز محبوب مردم شد و همه او را شناختند و قدر و منزلت بالاتری برای وی قائل شدند؛ عاشقان موسیقی ملی میل و رغبت بیشتری به دیدن وی نشان دادند و کسی نبود که ساز او را بشنود و مجذوب نگردد. حال حبیب که تنها در مجالس برای دوستانش ساز می زد یک نوازنده ملی شد. بسیاری از اهل ذوق درصدد تهیه و ساختن سنتور برآمدند و بسیاری از جوانان صاحب قریحه به تقلید از وی در پای رادیو به مضراب زدن می پرداختند (با اینکه این روش غلط می باشد).
حبیب سماعی به خواسته علاقه مندان و جوانان موسیقی دوست پاسخ نمی داد و به تدریس اظهار علاقه نمی کرد.ولی به هر وسیله ای بود بعضی ولو چند جلسه هم که شده از محضر وی اصتفاده می کردند و چند درسی می گرفتند. وضع تدریس معلم و عجله شاگرد نتیجه مطلوبی نداد و در اثر همین بی ترتیبی ها سنتور زدن دیمی بوجود آمد و فراوان نیز گشت و عجیب این که بعضی هم نوازنده رادیو شدند همین هم موجب براشفتن سماعی گشت و به هر کس که یک بار در رادیو سنتور می زد دیگر درس نمی داد. حق هم با سماعی بود بیترتیبی کار رادیو درست شدنی نبود همانگونه که حالا هم درست شدنی نیست.
بین سال های 1310-1320 روح الله خالقی بعد از 25 سال با وی ملاقات کرد. خالقی درباره ی او اینچنین می گوید: در مقابل پنجه هنر مندش سر تعظیم فرو می آوردم ولی وقتی صحبت می کرد هنوز افکارش مثل جوانان، ناپخته و بی نظم بود و مردی بی تصمیم به نظر می رسید و البته هنوز مثل هنرمندان قدیمی حس حسادت را به تمام معنی داشت. وی بعداز استاد وزیری تنها کسی بود که اگر ساعت ها می نواخت خسته نمی شدم و باز هم می خواستم که به نواختنش ادامه دهد.
در سال 1320 که خالقی به سمت معاون اداره موسیقی کشور نائل شد از سماعی خواست که به وزارت فرهنگ منتقل شود تا در سمت هنر آموز به جوانان موسیقی آموخته تا بلکه یادگار هایی  خوب بجا بگذارد. سماعی موافقت کرد و مقدمات کار آماده شد. کلاس ایجاد شد و سماعی بر سر کلاس رفت. ولی ناگهان پشیمان شد و تمام رویاهایی که خالقی برای وی دیده بود نابود شد. سماعی دوباره به وزارت جنگ بازگشت و دوباره لباس نظام را به تن کرد.
ساز سماعی در رادیو بی نظیر بود کسی نبود که مفتون ساز وی نشود. ساز سماعی تمام خواص را دارا بود: خوش آهنگ و مطبوع، دلنشین و جذاب، لطیف و ظریف، تند و سریع، چابک و با مهارت، متنوع و باسلیقه، خوش اسلوب و منظم. نمی توان برای هنر وی ارزش مادی تعیین کرد؛ شاید سالها بگذرد و مانند او پیدا نشود. حقوق وی در رادیو بسیار ناچیز بود و او را راضی نمی کرد. او بیشتر می خواست ولی مسئولین رادیو نمی توانستند بیشتر بدهند. وی نامه های زیادی به رادیو نوشت و جواب سربالا گرفت. تا عاقبت رادیو را ترک کرد و مشتاقان را از نوای دلپسند سازش محروم کرد. هزاران شیفته سنتور هم چیزی نگفتند و تنها دوستان وفادار کسی حال وی را نپرسید. خالقی در این قسمت می گوید:این است اوضاع کشوری که مصادر امورش قدر برای هنرمند نمی شناسد. محیط نامساعد سماعی را بدبین کرده بود گاه نزد دوستان گله می کرد و می گفت:چرا سازی بزنم که ارزش آن نا معلوم است.
در آغاز تشکیل انجمن موسیقی ملّی سماعی در کنسرت ها شرکت کرد و بر رونق کنسرت ها افزود؛ ولی گرفتاری های روحی او روز به روز بیشتر شد و چاره را به مسافرت به عتبات دانست. پس از مراجعت به تهران و ترک نوازندگی در رادیو، از نواختن در حضور جمع نیز خوداری کرد.
سماعی از ازدواج اولش دو فرزند به نام های توران و منوچهر داشت که هیچ کوششی برای تربیت آنها نکرد. ولی از ازدواج دومش کودکی به نام نینا داشت که بسیار مورد علاقه وی بود. کودک هنوز دوسال نداشت که از دست رفت و قلب حساس پدر را سخت آزرده کرد؛ تا جایی که بعد از فوت کودک سماعی مدام می گفت: من هم به زودی دنبال او خواهم رفت. کودک در جوار مقبره ظهیرالدله در شمیران به خاک سپرده شد جایی که از آن پس زیارتگاه پدر شد.
سماعی مردی بود با ذوق و هنرشناس. دو صفت ممتاز او مهمان نوازی وصمیمیت بود. کمتر از ساز کسی تعریف می کرد و از میان موسیقی دان های هم عصرش برای معدودی ارزش قائل بود. سنتور سماعی یعنی مجموعه ای از استعداد و لطف و ذوق و مهارت و تبحر و زیبایی. سماعی در مجلس میهمانی بیش از یک بار ساز نمی زد، ولی همان یک بار که کمتر از نیم ساعت طول نمی کشید، همه را فریفته و مجذوب می کرد.
... شاید سالها بگذرد و چشم روزگار نظیر او را نبیند. ولی هنوز افسوس که سماعی یادگار و آثاری از خود باقی نگذاشت. صفحه هایی که اوایل کار با پروانه ظبط کرد، با سازی که در سالهای آخر عمرشمی زد، قابل مقایسه نیست.سماعی سالها در رادیو نوازندگی کرد ولی تمام صفحه های ضبط شده از او به اسرار خودش پاک می شد. خلاصه، حبیب رفت و هر چه داشت با خود برد؛ و در این مقام باید گفت که عالم هنر از وی ناراضی است. تنها اثری که از وی ماند چند شاگردند که مورد علاقه او بودند و از تعلیماتش بهره گرفتند.
ابوالحسن صبا که با سنتور آشنایی داشت، چند قسمت از آوازهای او را فر گرفت و نوشت و در کتاب ردیف سنتور صبا به چاپ رسانید.
سماعی هر وقت شور و حالی داشت، صوت ملایم و ملیحش را با سنتور همراه می کرد. آواز خوان نبود ولی گرم و مطبوع می خواند و علاقه بسیار به این شعر داشت:
دل به یار بی وفای خویشتن/دادم و دیدم سزای خویشتن
زخم فرهاد و من از یک تیشه بود/او به سر زد، من به پای خویشتن
هرکه ننشیند به جای خویشتن/افتد و ببیند سزای خویشتن
سماعی از آغاز جوانی از هر چه بدی بود به خود کوتاهی نکرد که افراط در شب زنده داری و بیداری و افراط در باده پیمایی، خلاصه روش او بود. صبح سماعی از ساعت یک بعدازظهر که از خواب بیدار می شد شروع می گردید... . در مجلس دوستان ساز حبیب سماعی در نیمه شب به گوش می رسید. و اینگونه بود که وی مدام گله مند بود که دوستی وفادار ندارد پس به ناچار شبها که بیدار می ماند با در و دیوار و آینه حرف می زد.
در نتیجه مزاج او روزبه روز ضعیف تر شد، و همه اینها و داغ فرزند دلبند دست به دست وی دادند تا او در بهمن 1324 در اثر سرماخوردگی و عدم مراقبت به ذات الریه مبتلا شد و در بستر بیماری افتاد. کوشش همسرش که مدت شش ماه از او مراقبت کرد فایده ای نداشت و وی در پایان شب پنج شنبه بیستم تیر ماه 1325 چشم بر دنیا فرو بست و خسرانی بزرگ به عالم موسیقی وارد کرد.
تشیع جنازه وی طبق تشریفات نظامی انجام شد و جز چند تن از بستگان و دوستان و شاگردان وفادارش و سه تن نماینده انجمن موسیقی ملّی، کس دیگری در این مراسم نبود. از آنجا که سماعی افسر جزء بود مراسم درخوری برگذار نشد و سماعی در عین محبوبیت بی سرو صدا در کنار جوار قبر کودک دلبندش مدفون گردید؛ همانجا که سالها قبل درویش و ایرج خفته بودند و ایرج گفته بود:
مدفن عشق جهان است این جا/یک جهان عشق نهان است این جا

یاران وفادار حبیب در باغچه عبدالرسولی یکی از شاگردانش محفلی دوستانه برگذار کردند و یادی از این بزرگوار کردند. غزل زیر را احمد گلچین به یاد سماعی در آشب سرود:
به تو پیوستم و از هر دو جهان بگسستم/ترک جان کردم و با جان جهان پیوستم
من که با زهره در انداخته بودم پنجه/رفتم و رونق بازار هنر بشکستم
خواستم پای فراتر نهم از اوج کمال/لیکن از کوتهی عمر زپا بنشستم
من از این شور که در بزم جهان افکندم/به حقیقت نتوان گفت که طرفی بستم
نزد صاحب نظران دام بلایی است جهان/من از این دام بلا جستم و از این غم رستم
گر زبام غم و اندوه نشستم از پای/دارم امید که لطف تو بگیرد دستم
هر کجا بزم سماعی است نوایی زمن است/نیست از نیستم غم که به هر جا هستم

شهریار نیز که از دوستان حبیب بود غزل زیر را برای وی سروده:
سنتور شد یتیم به داغ حبیب خویش/بیمار شد ترانه به مرگ طبیب خویش
ایث گُل، بهار عشق سر آمد، خدای را/مگشا لب به خنده پس از عندلیب خویش
افسوس از حبیب، که مُرد و به خاک بُرد/آن پنجه های دلکش و ذوقِ عجیبِ خویش
ای نوسفر، غریب نباشی به زیر خاک/تاخاکِ سنگدل چه کند با حبیبِ خویش!
بنشست موسیقی به عزای حبیبِ خود/چون حوضهی ادب به خاکِ ادیبِ خویش
ساز حبیب سعی سماع حضور بود/ای باغبان، بِرس به نهال نجیبِ خویش
اما حبیب وارث خود تربیت نکرد/زین فیض هم نداشت به عالم نصیبِ خویش
ساز صبا به ماتم سنتور می گریست/آری هنر عزیز بدار رقیبِخویش
بردار، کشته هنر از خاک، شهریار/مردی نبرد دستی فتوت به جیبِ خویش


از شاگردان سماعی می توان از مرتضی عبدالرسولی - نورعلی برومند- قباد ظفر - مهدی ناظمی نام برد.

 

منابع:

روزنامهٔ ایران، شمارهٔ ۲۸۰۳

http://soozogodaz.blogfa.com/post-7.aspx